روزی گدایی محکم در خانه ای را کوبید
صاحبخانه با عجله در را باز کرد با دیدن گدا با تعجب پرسید :
چه می خواهی گدا با فریاد جواب داد :
یک خورده پول و مقداری غذا و لباس برایم بیاور .
صاحبخانه که از پر رویی گدا بدش آمد ه بود رفت داخل که در را ببندد که گدا با فریاد گفت :
ببین هرچه می خواهی بیاوری زودتر چون من عجله دارم و نمی توانم منتظر بمانم .
روزی پدری به خانه دخترش که درشهر زندگی می کرد رفت پس از چند روز به میهمانی دعوت شد و قت رفتن دخترش روبه او .
گفت :
کجا می روی پدر همین جا بمان شام برایت املت گذاشته ام .
پدر که تا به حال حتی اسم املت را هم نشنیده بود با خود .
گفت :
امشب همین جا می مانم ببینم این املت چه مزه ای دارد .
پس از رفتن به میهمانی صرفه نظر کرد و در خانه دختر ماند تا بالاخره شب شد و دختر شام را آورد .
پدر با دیدن املت رنگ از صورتش پرید و گفت :
اینکه همان تخم مرغ گوجه خودمانه آمده شهر فیس اش بالا رفته شده املت !
دو اتاق در کنار هم قرار دارند .
هر کدام یک در دارند ولی هیچ یک پنجره ندارند .
درهایشان که بسته باشد درون اتاق کاملا تاریک است .
در یک اتاق سه چراغ با توان 100 " 110 و 120 وات ودر اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد و ما نمی دانیم کدام کلید چراغ را روشن می کند ولی قطعا می دانیم که هر کدام از کلیدها یکی از چراغ ها را روشن می کند .
همچنین ترتیب چراغ ها را هم نمی دانیم
معلوم کنید که هرکلید مربوط به کدام چراغ است ؟
(( نکته : شما اجازه ندارید بیش از یک بار وارد اتاق چراغ ها شوید . ))
شخصی ساده لوحی شنیده بود خداوند روزی رسان است .
به همین خاطر یک صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد .
همین که ظهرشد از خداوند در خواست ناهار کرد ولی هرچه به انتظار نشست برایش ناهاری نرسید تا اینکه شام شد و او باز " از خدا طلب خوراکی برای شام کرد و چشم براه ماند .
چند ساعتی از شب گذشته بود که درویشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست " واز کیسه خود غذایی بیرون آورد و شروع به خوردن کرد .
مرد ساده لوح که از صبح با شکم گرسنه از خدا طلب روزی کرده بود دید درویش نیمی از غذای خودرا خورد و نزدیک است که نیم دیگر راهم بخورد .
بی اختیار سرفه ای کرد و درویش که صدای سرفه را شنید .
گفت :
هرکه هستی بفرما پیش .
مرد بینوا که از گرسنگی داشت می لرزید پیش آمد و مشغول خوردن شد .
وقتی سیر شد " درویش شرح حالش را پرسید وآن مرد هم حکایت خودرا تعریف کرد .
درویش به آن مرد گفت :
فکر کن تو اگر سرفه نکرده بودی من از کجا می دانستم تو در مسجد هستی تا به تو تعارف کنم وتو هم به روزی خودت برسی ؟
شکی نیست که خدا روزی رسان است ولی " یک سرفه ای " هم باید کرد .
انسانیت " تقسیم شده به نژادها و نژادها به ملت ها و ملت ها به طبقات و طبقات به قشرها و گروه ها و خانواده ها و درون هر یک " باز عنوان ها و حیثیت ها و درجه ها و لقب ها و ریزه ریزه تا یک فرد " یک من واین همه در لبلاس " نمایشگر .
در میقات بریز
کفت بپوش
رنگ ها را همه بشوی
سپید بپوش " سپید کن " به رنگ همه شو " همه شو " همچون ماری که پوست بیندازد " از من بودن خویش به در آی " مردم شو .
ذره ای شو " در آمیز با ذره ها " قطره ای گم در دریا "
نه کسی باش که به میعاد آمده ای .
خسی شو که به میقات آمده ای .
دل زتن بردی ودرجانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکار ا سینه ام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
واندرین ویرانه سلطانی هنوز
هردو عالم " قیمت خود گفته ی
نرخ بالاکن که ارزانی هنوز
ماز گریه چون نمک بگداختیم
تو ز خنده شکرستانی هنوز
جان ز بند کالبد آزاد گشت
دل به گیسوی تو زندانی هنوز
چیری و شاهد پرستی خوشست !
(( علی )) تا کی پریشانی هنوز ؟
(( تقدیم به تو هم مهربانی و هم زیبایی ))
حج عوام دیگر است و حج خواص دیگر .
حج عوام :
قصد کوی دوست است و حج خواص قصد روی دوست .
آن رفتن به سرای دوست و این رفتن برای دوست .
در دم نه ز کعبه بود کز روی تو بود مستی نه زباده بود " کزبوی تو بود .
عوام به نفس رفتند " در و دیوار دیدند " خواص به جان رفتند " گفتار و دیدار یافتند .
روش خاصگان دراین ره چنان است که آن جوانمرد گفته :
خون صدیقان بپالودند وزان ره ساختند جزبه جان رفتن در این ره یک قدم رابارنیست .
اوکه به نفس رود " رنج یابد وبار کشد " تا گرد کعبه بر آید و اینکه به جان رود . بیارامد و بیاساید و کعبه خود گرد سرایش بر آید .
می کند سلسله ی زلف تو دیوانه مرا
می کشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شده ام با غم عشقت نا گاه
از کجا یافت در این گوشه ی ویرانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
دردسر می دهد این واعظ و می پندارد
کالتفاتست بدان بیهد افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگی ای پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تامست شدم همچو (( ؟ ))
نیست هوس ساغر و پیمانه مرا
کورش از سال ( 559 ق. م ) به مدت 30 سال به کشور گشایی و جهانداری مشغول بود و جنگ های متعددی رابرای کسب برتری برماد و سکائیان " یونانی ها " ایونی ها " بابلیان و اقوام سامن در افغانستان و پاکستان کنونی وبه راه انداخت ودر تمامی این نبردها کورش " فاتح بزرگ " و پیروز میدان بود .
پس می توان باورداشت که وی دارای هوشمندی نظامی و استعدادقابل ملاحظه ای در اداره ی سپاه به عنوان فرمانده ی یک سپاه عظیم بود .
تشکیل یک امپراطوری بزرگ از سند و پنجاب تا سیحون " واز قفقاز تا ساحل مدیترانه " نیاز به کیاست و کشورداری خاصی داشت تابا تشکیلات نظامی درخوری پشتیبانی شود
در حالی که هنوز یک قرن از حریق معروف نینوا و ویرانی بیت المقدس نمی گذشت و هنوز قوم یهود در اسارت بابل بسر می برد و شهرهای بزرگ به صورت مشتی دود و خاکستر به آسمان رفته و اسرای قوم مغلوب به دلیل وفاداری به اصول مذهبی خود در بازارها ی بزرگ فروخته ویا به شدید ترین وضع " شکنجه می شدند " در چنین دنیای پر آشوبی گ کورش علاوه بر آن که به ملل مغلوب به خود آزادی مذهب اعطا می کند " در مقابل خدایان آنان با کمال متانت و احترام سرفرود می آورد .
معابد آنان رابازسازی می کند واسرای یهود را آزاد کرده وبا تهیه ی تمامی اسباب و لوازم سفر "به دیار خودشان رهسپار می کند . این چنین رفتاری است که شاهنشاه هخامنشی را نمونه ی کامل یک پادشاه آزاد اندیش " انسان دوست " ونوع پرور می کند و زبان و بزرگان تاریخ را در وصف خود قاصر می سازد و او را محبوب همهی اقوام ملل شرق می کند .
چنانکه آنها سلطه ی اوبر سر زمینشان را آن گونه می پذیرند که هر گز سلطه ی شاهان بین النهرین را نپذیرفته بودند و نسبت به این منجی " احساس دوستی و احترام می کنند .
(( اکنون با گذشت نزدیک به 2600 سال از زمان شاهنشاهی یا امپراطوری کورش کبیر می گذرد متاسفانه حکومت کنونی چه قدر از آزاد اندیشی و حقوق بشر کورش عقب نشینی کرده مرتب اقوام و مذاهب دیگر در این ایران که از لحاظ وسعت به ده در صد زمان کورش کبیر نیز نمی رسد سر کوب و ظلم روا می دارد حتی این اقوام و مذاهب را به شهروند درجه 3 نیز به حساب نمی آورد ؟!!!
